محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2448
تاريخ الطبرى ( فارسي )
تير به او انداختند كه از پاى در آمد و شعرى به اين مضمون مىخواند : « اگر مىكشيدم ، من ابن يثربيم . . . تا آخر وى را اسير كردند و پيش على بردند ، گفت : « مرا زنده بدار » گفت : « تو كه به سه نفر حمله بردى و آنها را با شمشير زدى ؟ » و بگفت تا وى را كشتند . عبد الله بن زبير بنقل از پدرش گويد : در جنگ جمل راه مىرفتيم و سى و چند زخم شمشير و نيزه داشتيم ، هرگز روزى چنان نديدهام هيچكس از ما هزيمت نمىشد ، چون كوه سياه بوديم ، هر كه مهار شتر را مىگرفت كشته مىشد ، عبد الرحمان بن عتاب عنان را گرفت و كشته شد ، اسود بن ابى البخترى گرفت و كشته شد ، من برفتم و مهار را گرفتم . عايشه گفت : « كيستى ؟ » گفتم : « عبد الله بن زبير » گفت : « واى كه اسماء بىپسر شد » گويد : اشتر بر من گذشت و او را شناختم و در او آويختم كه هر دو بيفتاديم و بانگ زدم كه من و مالك را بكشيد ، گروهى از آنها و از ما بيامدند و به دفاع از ما بجنگيدند تا از هم جدا شديم و مهار از دست رفت . گويد : على بانگ زد : « شتر را پى كنيد كه اگر پى شود پراكنده مىشوند . » يكى ضربتى به شتر زد كه بيفتاد و هرگز صدايى بلندتر از بانگ شتر نشنيده بودم . على به محمد بن ابى بكر گفت تا خيمه اى براى عايشه به پا كرد و گفت : « ببين آسيبى نديده است ؟ » گويد : محمد سر خويش را وارد كرد كه عايشه گفت : « واى تو ! كيستى ؟ » گفت : « كسى كه از همه خاندانت او را بيشتر دشمن دارى ؟ »